|
بدايت خلقت قسمت آخر
پس چون ابليس گرد جمله قالب آدم برآمد هرچيزي را كه بديد ازو اثري باز دانست كه چيست . اما چون به دل رسيد دل را برمثال كوشكي يافت در پيش اواز سينه ميداني ساخته چون سراي پادشاهان ، هرچند كوشيد تا راهي يابد تا در آن اندرون دل در رود هيچ راه نيافت . باخود گفت هر چ ديدم سهل بود كار مشكل اينجاست اگر ما را آفتي رسد ازين شخص ازين موضع تواند بود ، واگر حق تعالي را با اين قالب سروكاري باشد يا تعبيه اي دارد درين موضع تواند داشت . با صد هزار انديشه نوميد از در دل بازگشت . ابليس راچون دردل آدم بار ندادند ودست رد برويش باز نهادند ،مردود همه جهان گشت . مشايخ طريقت ازينجا گفته اند : " هركرا يك دل رد كرد مردود همه دلها گردد ، وهركرا يك دل قبول كرد مقبول همه دلها گردد " آن بود دل كه وقت پيچاپيچ جز خداي اندرو نيابي هيچ ابليس چون خايب وخاسر از دورن قالب آدم بيرون آمد با ملائكه گفت : هيچ باكي نيست اين شخص مجوف است اورا بغذا حاجت بود وصاحب شهوت باشد چون ديگر حيوانات ، زود برو مالك توان شد . ولكن در صدر گاه كوشكي بي در وبام يافتم در وي هيچ راه بنود ، ندانم تا آن چيست ؟ ملائك گفتند : اشكال هنوزبرنخاسته است ، آنچ اصل است بندانسته ايم . با حضرت عزت باز گشتند . گفتند : خداوندا ، مشكلات تو حل كني ، بندها توگشايي علم توبخشي ، چندين گاه استتا درين مشتي خاك بخداوندي خويش دستكاري ميكني ، وعالمي ديگر ازين مشتي خاك بيافريدي ، ودرآن خزاين بسيار دفين كردي ، وما را برهيچ اطلاعي ندادي وكس را ازما محرم اين واقعه نساختي باري با ما بگوي اين چه خواهد بود . خطاب عزت در رسيد كه " اني جعل في الارض خليفة " من در زمين حضرت خداوندي را نايبي مي آفرينم ، اما هنوز تمام نكرده ام ، اينچ شما مي بينيد خانه اوست ومنزلگاه وتختگاه اوست . چون اين را تمام راست كنم واو را برتخت خلافت نشانم جمله او را سجده كنيد " فاذا سويته ونفخت فيه من روحي فقعواله ساجدين " با هم گفتند اشكال زيارت ببود ، ما را سجده او ميفرمايد واو را خليفه خود ميخواند . ماهرگز ندانستيم كه جز او كسي ديگر شايستگي مسجودي دارد ف واو را سبحانه وتعالي بي يار وشريك وبي مثل ومانند وبي زن وفرزند ميشناختيم ندانستيم كسي نيابت وخلافت او را بشايد . ما ديگر باره برويم وگرد اين كعبه طوافي بكنيم واحوال اين خانه نيك بدانيم . بيامدند وگرد قالب آدم ميگشتند وهركسي در وي نظر ميكردند . گفتن اينجا جز آب وگل نميبينيم ، ازو جمال خلافت مشاهده نمي افتد ، در وي استحقاق مسجودي نميتوان ديد . از غيب بجان ايشان اشارت ميرسد . معشوقه بچشم ديگران نتوان ديد جانان مرا بچشم من بايد ديد گفتند ازصورت اين شخص زيادت حسابي برنميتوان گرفت مگر اين استحقاق او را از راه صفات است ، در صفت او نيك نظر كنيم . چون نيك نظر كردند قالب آدم را از چهار عنصر خاك وباد وآب وآتش ديدند ساخته . در صفات آن نظر كردند ، خاك را صفت سكونت ديدند ، باد را صفت حركت ديدند ، خاك را ضد باد يافتند ، وآب را سفلي ديدند ، وآتش را علوي يافتند ، هردو ضد يكديگر بودند . ديگر باره نظر كردند خاك را بطبع خشك يافتند ، وباد را تر يافتند ، وآب را سرد يافتند ، وآتش را گرم وهمه را ضد يكديگر ديدند . گفتند هركجا دو ضد جمع شود ازيشان جز فساد وظلم نيايد " لوكان فيهما الهة الا الله لفسدتا " چون عالم كبري بضديت در فساد ميآيد عالم صغري اوليتر . باحضرت عزت گشتند . گفتند " اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما ء " خلافت بكسي ميدهي كه ازو فساد وخون ريختن تولد كند ؟ در روايت ميآيد هنوز اين سخن تمام نگفته بودند كه آتشي از سرادقات جلال وعظمت در آمد وخلقي را ازيشان بسوخت . چراغي را كه ايزد برفروزد هرآنكس پف كند داني چه سوزد مايه خلافت آدم برزفان اين ضعيف با سرمايه وجود ملكي ميگويد از ما نوهر آنچ ديده اي سايه ماست بيرون ز دو كون اي پسر مايه ماست بي مايي ما بكار ما مايه ماست ما دايه ديگران واو دايه ماست اول ملامتيي كه درجهان بود آدم بود ، واگر حقيقت ميخواهي اول ملامتيي حضرت جلت بود ، زيراك اعتراض اول برحضرت جلت كردند " اتجعل فيها " " من يفسد فيها " عجب اشارتي است اين كه بناي عشقبازي برملامت نهادند . عشق آن خوشتر كه با ملامت باشد آن زهد بود كه با سلامت باشد جان آدم بزبان حال با حضرت كبريايي ميگفتند : ما بارامانت به رسن ملامت در سفت كشيده ايم ، وسلامت فروخته ايم وملامت خريده ايم ازچنين نسبتها باك نداريم ، هرچ گويند غم نيست بل تا بدرند پوستينم همه پاك از بهر تو اي يار عيار چالاك درعشق يگانه باش ، ازخلق چه باك معشوقه تراو، برسر عالم خاك آدمي را اين تشريف نه بس باشد كه حضرت خداوندي آسمان وزمين وهرچ در وي است بشش شبانه روز آفريد كه " خلق السموات والارض في ستة ايام " ودرآن تشريف " بيدي " ارزاني نداشت با آنك عالم كبري بود . اينجا آدم را كه عالم صغري بود ميآفريد حواله بچهل روز كرد ، وتشريف خلعت " بيدي " ارزاني داشت ، تا بيخبران بدانند كه آدمي رابا حضرت عزت اختصاصي است كه هيچ موجودات رانيست . ديگر آنك درخلقت آدم بخصوصيت " بيدي " سري تعبيه افتاد كه موجودات در آفرينش تبع آن سر بود ، واين خود هنوز تشريف قالب آدم است كه عالم صغري است بنسبت با عالم كبري ، آنجا كه اختصاص روح اوست بحضرت كه " ونفخت فيه من روحي " با آنك دنيا وآخرت وهرچ دران است عالم صغري بود بنسبت با بي نهايتي عالم روح بنگر تا چه تشريفها يافته باشد . وچون هر دوجمع شود روح وقالب بترتيب بكمال خود رسيد ، كه داند چه سعادت ودولت نثار فرق ايشان كنند ؟ بيچاره كسي كه از كمال خود محروم است وبه چشم حقارت به خود مي نكرد واستعداد مرتبه انسانيت كه اشرف موجودات است در تحصيل مشتهيات حيوانيت كه اخس موجودات است صرف مي كند وقدرخود نمي شناسد ترا از دوگيتي برآورده اند بچندين ميناجي بپرورده اند نخستين فطرت پسين شمار تويي خويشتن را ببازي مدار
فصل چهارم از باب دوم كتاب " مرصادالعباد من المبداء الي امعاد " تاليف نجم الدين محمد ابوبكر شاهاوربن انوشيروان رازي معروف به نجم دايه
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:24  توسط صادق و خواهری
|
|
|