تبليغاتX
تدبر درقرآن

تدبر درقرآن
قرآن در متن زندگی ما

حقيقت اسماء:

تا بدين جا مقام عظيم ملائك و مقام رفيع خلافت را دريافتيم.حال سوال اين است كه چرا خداوند ملائك كه حائز آن مقام عظيم هستند را به خلافت نرساند و اصولا چه خصوصيتي بايد يك مخلوق داشته باشد تا بتواند خليفه خداوند با آن ويژگي‌هاي خاص بشود؟

زماني كه خداوند به ملائك خبر مي‌دهد كه چنين قصدي دارد، آنها همين سوال را مي‌كنند كه چگونه موجودي را كه اهل خونريزي و فساد است،مي‌خواهد خليفه خود كني در حاليكه ما دائما مشغول تسبيح هستيم؟

خداوند اين ادعاي ملائك كه موجود زميني موجودي خونريز و مفسد است را رد نمي‌كند ولي مي‌فرمايد: «برتري انسان كامل بر ملائك به علت وجود پديده‌اي است كه انسان مي‌تواند به آن علم پيدا كند و ملائك نمي‌توانند به آن دست پيدا كنند.»

به آيه بر مي‌گرديم و از خود آيه كمك مي‌گيريم.

خداوند به سوال ملائك پاسخ اجمالي ‌مي‌‌دهد و بعد بحث تعليم اسماء را مطرح مي‌كند:

«و عَلَمَ آدَمَ الاَسماء كُلَهَا»[1]

خداوند اسماء را به آدم ياد داد.در اين مرحله آدم شاگرد مستقيم و بدون واسطه خداوند است و در اين تعليم هيچ كس واسطه نيست.سپس همين اسماء را به ملائك عرضه كرد كه اگر راست مي‌گوييد كه شما شايسته‌تر به خلافت هستيد از حقائق اين اسماء كه براي شما عرضه كردم خبر دهيد چرا كه خليفه بايد كسي باشد كه به همه اسماء عالم باشد.همانطور كه قبلا اشاره شد ملائك اظهار عجز كردند وآدم مامور شد كه به آنها تعليم دهد.

از اينجا معلوم مي‌شود كه سند برتري انسان كامل بر ملائك معرفت و علم به اسماء است. در حقيقت در اينجا ملائك شاگرد آدم مي‌شوند چرا كه خود به تنهائي نمي‌توانند از خداوند تعليم بگيرند و اين انسان كامل است كه به امر الهي آنها را در حد گزارش آگاه مي‌كند و اينجاست كه ملائك در مي‌يابند كه سوال عجولانه و بي‌موردي كرده‌اند و بدين وسيله حقيقت وجودي انسان كامل را در مي‌يابند.

ضروري است كه بدانيم حقيقت اين اسماء چيست؟[2]

1-  موجودات‌عالم6‌دسته‌هستند:جماد،نبات،حيوان،جن، ملك و انسان» كه برترين آنها ملك و بعد انسان است.

2-  تمامي ملائك و حتي ملائك مقرب مانند جبرئيل و ... و ابليس كه از جنيان است مامور به سجده به آدم كه انسان است مي‌باشند بنابراين مقام آنها از آدم پائين‌تر است.

3-  از اينكه ملائك ابراز مي‌كنند كه نمي‌توانند به اسماء دست پيدا كنند معلوم مي‌شود كه مقام اين اسماء از مقام ملائك بالاتر است ولذا مشخص است كه اسماء صاحب عقل و انسان هستند.

البته دقت در خود آيه هم اين مسأله را تأييد مي‌كند چرا كه ضميري كه به اين اسماء بر مي‌گردد جمع مذكر «هم و هولاء» است كه اين ضماير براي صاحبان عقل است.

4-  آدم بعنوان پيامبر الهي از انسانهاي ديگر مقام بالاتري دارد (بغير از انبياي اولوالعزم) ولي او هم براي اثبات خلافت خود نياز به تعليم اسماء دارد پس اسماء مقام بالاتري از حضرت آدم دارند.

5-  در ميان پيامبران، پيامبران اولوالعزم مقام بالاتري از ديگران دارند كه سيد الانبياء نيز در بين آنان از بقيه بلند مرتبه‌تر است.

از بين 4 پيامبر ديگر حضرت نوحِ «شيخ الانبياء» بنابر سلام مخصوصي كه خداوند در آيه 79 صافات به او داده است:

«سَلامٌ عَلي نُوحٍ فِي العالَمين»

و بنابر تعبيري كه خداوند در آيه 83 صافات دارد كه ابراهيم(ع)را شيعه نوح مي‌داند،مقام بالاتري دارد ولي مي‌بينيم كه نوح هم در جريان طوفان به «اسم الله» متوسل مي‌شود.قصه طوفان نوح عجيب است.قرآن مي‌گويد كه اين طوفان مثل سلسله كوههائي بود كه به كشتي برخورد مي‌كرد و از آن بالا مي‌رفت.در اين بحبوحه نوح با ذكر جمله

«قَال اِركَبُوا فِيهَا بِإسمِ الله مَجريهَا و مُرسَهَا»[3]

حركت كشتي را با توسل به «الاسماء»تضمين مي‌كند يعني با توسل به اسماءالله كشتي را از آن طوفان نجات مي‌دهد.

بنابراين از ميان انسانها تنها سيد الانبياء باقي مي‌ماند كه مي‌تواند مصداق الاسماء باشد.

اما قرآن كريم عده‌اي را معرفي مي‌كند كه آنها از 4پيامبر اولوالعزم هم مقام بالاتري داشته و نزديك به پيامبر اسلام هستند.

قرآن مطرح مي‌كند كه حاملين قرآن بر حامل تورات وانجيل برتري دارند چرا كه قرآن بالاترين كتاب خداست كه دربرگيرنده تورات و انجيل و كتب ديگر و مصدق و مهيمن آنهااست و لذا حاملان آن بر حاملان كتب ديگر كه انبياء اولوالعزم باشند،برتري دارند.

دو آيه در قرآن كريم موجود است كه در كنار هم گذاشتن آنها ثابت مي‌كند كه اهل‌بيت پيامبر بعد از پيامبر تنها حاملين قرآن مي‌باشند.[4]

1-              «لا يمسه الا المطهرون»[5]

(با قرآن تماس نمي‌گيرند مگر پاك شدگان الهي)

مس قرآن يعني تماس بدون واسطه با حقيقت قرآن.حقيقت قرآن ملكوتي است و كسي به آن راه ندارد و غير قابل دسترس است و تنها مطَهرون (به فتح هاء) يعني آنها كه خدا جان آنها را پاك و مطهر كرده است،مي‌توانند آن را مس كنند و به حقيقت آن دست پيدا كنند و حامل قرآن گردند.

2-               «اِنَما يُريِدُالله لِيُذهِبَ عَنكُم الرِجسَ اَهلَ الَبيت ويُطَهِرَكُم تَطهيِرَا»[6]

(جز اين نيست كه صرفا خداوند مي‌خواهد تا از شما اهل بيت اختصاصا پليديها را زائل كند و شمارا به نحو خاص و غير قابل توصيف به كمال طهارت متصف گرداند.)

اين آيه شريفه صريحا اهل بيت پيامبر را تطهير شده توسط خداوند معرفي مي‌كند[7].بنابراين تنها اهل بيت با حقيقت قرآن در تماس هستند و حامل قرآن هستند و لذا قرآن ناطق هستند و بنابراين مقام اهل بيت از تمامي انبياء و اولياء (به غير از سيد الانبيا) بالاتربوده و قريب الافق با مقام پيامبر اسلام است و لذا آنها نيز مظهر اسماء الله هستند.

نتيجه گيري:

1-               از ميان تمامي موجودات انسان بالاترين مقام را داراست و سعادت رسيدن به خلافت الهي را دارد مقامي كه حتي ملائك با آن مقام عظيم  نتوانستند به آن دست پيدا كنند.

2-               انسان براي رسيدن به اين مقام بايد به اسماء الهي متوسل شود.

3-               اسماء الهي نور اهل بيت عصمت و طهارت است.

 

«بنابراين اهل بيت عصمت وطهارت خليفه بلافصل خداوند و مظهر تمامي صفات او مي‌باشند و اين ملائك،انبياء،موساي‌كليم،عيساي‌مسيح،ابراهيم‌خليل،نوحِ شيخ الانبياء، و تمام زمين و آسمان هستند كه در كرسي درس امام حسين (ع) زانوي شاگردي به بغل گرفته و خاضعانه درس چگونه رسيدن به قرب الهي را مي‌آموزند.»

 

حال خود بگوئيد آيا لازم است ابتدا، انتها و ميانه هركار و درتمام ثانيه‌هاي زندگي، ذكر شريف

«بسم الله الرحمن الرحيم»

را بكار ببريم؟



[1] -31 بقره

[2] -بررسي شخصيت اهل بيت در قرآن استاد نقي‌پور‌فر ذيل آيه اول سوره حمد و 30 سوره بقره

[3] -41 هود

[4] -بررسي شخصيت اهل بيت در قرآن استاد نقي‌پور‌فرص 308 تحت عنوان «هم آغوشان قرآن»

[5] -سوره واقعه/79

[6] -33 احزاب

[7] -بررسي شخصيت اهل بيت در قرآن ذيل آيه 33 احزاب

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 4:49 ] [ صادق ] [ ]
چرا قرآن «مثال» زده است؟

در قرآن مجيد مثلهاي زيادي، بيش از پنجاه مَثَل، ديده مي شود. تنها در سوره بقره ـ كه دوّمين سوره قرآن است ـ حدّاقل ده مثل ذكر شده است. چه حكمتي در اين مثالها نهفته است كه خداوند تا اين ميزان مثل آورده است؟

پاسخ: مَثَل يعني تشبيه حقايق عقلي به امور حسّي و قابل لمس. از يك سو، مسائل عقلي بسياري وجود دارد كه اكثر مردم قابليّت فهم و جذب آن را پيدا نمي كنند. و از سوي ديگر، مردم به محسوسات و عينيّات عادت كرده اند و ضرب المثل «عقل مردم به چشمشان است» بدين معناست كه ديده ها و امور قابل لمس، آسان تر و بهتر درك مي شود. بدين خاطر است كه خداوند متعال برخي از مفاهيم بلند عقلي را در قالب مثلها بيان فرموده است تا عموم مردم آنها را به تناسب ادراك خود دريابند. بنابراين، فلسفه مثلهاي قرآن، تنزّل مسايل بلند و عميق و بيان آنها در اُفق فكر مردم است.

مثلهاي عملي و لساني
اين نكته قابل توجّه است كه مثل گاهي عملي است و به زبان كردار بيان مي شود و گاهي لفظي است و به زبان گفتار.

مثلهاي قرآن مجيد از نوع دوّم است; ولي در سيره پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) و ائمّه هدي(عليهم السلام) گاهي مثالهاي عملي نيز ديده مي شود كه طبعاً اثر بيشتري هم دارد.(1)

به دو نمونه آن توجّه كنيد:

1ـ گناهان كوچك وقتي كه انبوه مي شود!
روزي پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) به همراه عدّه اي از ياران خود به سفر رفتند. پيامبر(صلي الله عليه وآله) تصميم گرفت خطر گناهان صغيره را ـ كه مردم به خاطر صغيره بودنش كمتر بدان توجّه مي كنند ـ گوشزد كند.

در بياباني خشك و بي آب و علف به اصحابش دستور داد مقداري هيزم جمع كنند ـ شايد منظور ديگري از تهيّه آتش، مورد نظر پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بوده است ـ اصحاب عرض كردند:
در اين بيابان هيزمي وجود ندارد! حضرت فرمودند: جستجو كنيد; هر مقدار يافتيد ولو اندك كافي است.
اصحاب پراكنده شدند و هر يك پس از لحظاتي هيزم مختصري جمع كردند. حضرت دستور داد هيزم ها را يك جا بريزند، وقتي هيزم هاي كم، يك جا جمع شد; چشمگير و قابل ملاحظه شد. سپس حضرت آنها را آتش زد; هيزم ها آتش گرفت; آتش شعله كشيد; شعله ها حرارت آفريدند و حرارت سوزان، اصحاب را از دور آتش به عقب راند. حضرت در اين جا فرمودند: «هكَذا تُجْتَمَعُ الذُّنُوبُ! ثُمّ قالَ: اِيّاكُمْ وَ الَمحَقَّراتِ مِن الذُّنُوبِ» گناهان نيز اين گونه ـ همانند اين هيزمها ـ جمع مي شوند! بنابراين، از گناهان صغيره نيز بپرهيزيد.(2)

2ـ ترسيم آتش سوزان جهنّم
حضرت علي(عليه السلام) در زماني كه خليفه بر حق مسلمانان است و اختيار بيت المال با اوست، برادرش عقيل كه مردي عيالوار و محتاج است و دريافتي سرانه او از بيت المال، مخارج زندگيش را تأمين نمي كند، به خدمت برادر مي رسد و سهم بيشتري را از بيت المال تقاضا مي كند.
حضرت علي(عليه السلام) براي نشان دادن زشتي درخواست و عذاب گناه بي عدالتي به برادر خود، آهن سرخ شده اي را به طرف دست برادر مي برد ـ بر خلاف گمان بعضي از مردم، به دست او نمي زند ـ فرياد «عقيل» بلند مي شود كه اين چه رفتاري است كه با برادر نابيناي خود مي كني؟!
حضرت علي(عليه السلام) در جواب فرمودند: برادرم! تو نمي تواني اين آتش اندك دنيا را تحمّل كني! چگونه مرا به آتش جهنّم كه قابل مقايسه با آتش دنيا نيست دعوت مي كني؟(۳) تو طاقت حرارت آتش دنيا نداري! چگونه مرا به ناخشنودي خدا براي خشنودي بنده او وا مي داري كه سرانجامي جز دوزخ سوزان ندارد؟ تو طاقت عذاب گرماي ناچيز نداري! چگونه مرا به نافرماني از خدا و دوري از راه حق و عدالت فرا مي خواني كه پيامدش عذاب الهي است؟

اين مَثَلها درك و فهم بسياري از مفاهيم را آسان مي سازد. اگر به جاي اين مَثَل عملي، موعظه و نصيحت مي شد، اين اندازه موثّر نبود. اين مثل نه تنها براي «عقيل» و در آن عصر و زمان، بلكه در همه عصرها و زمانها قابل فهم همگان است. بخاطر اين آثار است كه قرآن از مثلها بهره گرفته است.
--------------------------------------------------------------------------------

1- البتّه مثلهاي لفظي و به زبان گفتار نيز از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و ائمّه اطهار(عليهم السلام) نقل شده است كه علاقه مندان مي توانند در اين باره به ميزان الحكمة، روايت 18106 تا 18236 مراجعه كنند.

2- ميزان الحكمة، باب 1372، حديث 6593.

۳- نهج البلاغه، خطبه 224.

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 0:15 ] [ صادق ] [ ]

حقيقت اسماء الله:

در مورد اهميت آيه شريفه «بسم الله الرحمن الرحيم» و ضرورت ذكر آن در «ابتدا،انتها و ميانه هر كار»مطالب متعدد و متنوعي در كتب تفسيري، اخلاقي، حديثي و غيره مطرح گرديده است كه كثرت آنها نگارنده را از تذكر مجدد بي‌نياز مي‌كند.

آنچه كه قابل ذكر است بحث «اسماء الله» است كه در اين آيه شريفه از آن استعانت مي‌طلبيم و يا بواسطه توسل به آن هر امري را آغاز مي‌كنيم.

سؤالي كه در اينجا مطرح است آنست كه:

·        حقيقت «اسماءالله»چيست؟

·        «اسم»خداوند چه ويژگي خاصي دارد كه در بحث خلافت اللهي آدم سند خلافت و برتري بر ملائك است؟[1]

·        «اسم» خداوند چه اعجازي با خود به همراه دارد كه نوحِ«شيخ الانبياء» براي حركت دادن كشتي عظيم خود در ميان امواج سهمگين‌آب وطوفان،بدان متوسل شده و حركت و جريان كشتي را بواسطه توسل به آن تضمين مي‌كند؟[2]

در اين قسمت از تفسير سوره حمد و قبل از رسيدن به آيه بعد، بر آن هستيم كه توسط آيات قرآن،به حقيقت «اسماء الله»دست پيدا كنيم و آنگاه اهميت و ضرورت بكار گيري اين آيه شريفه را بهتر و عميق‌تر دريابيم.

 

مقام خلافت:

تنها نقطه‌اي كه در قرآن كريم به بحث اسماء اشاره شده‌است،سوره بقره‌ودربحث خلافت‌ حضرت آدم است.

قرآن كريم در مورد آفرينش‌آدم(ع) 2 مقوله را مطرح كرده است:

  • خلقت انسان

  • خليفه الله شدن انسان

در مورد خلقت،آيات متعددي در سور مختلف بدان اشاره مي‌كند اما بحث خلافت تنها در سوره بقره و در آيات 30 – 34 مطرح گرديده است.

ابتدا به ترجمه ظاهري اين آيات مي‌پردازيم و سپس وارد اصل بحث مي‌شويم.

خداوند سبحان بعد از آنكه در آيه 29 سوره بقره به نعمتهاي خاص خود مانند آسمان و زمين اشاره كرده و مطرح مي‌كندكه تمامي اين نعمتها براي انسان خلق شده‌اند،به بحث در رابطه با انسان و خليفه شدن او مي‌پردازد و مي‌فرمايد:

«بياد آور (اي پيامبر) زماني كه پروردگار تو به ملائك عرض كرد كه من به تحقيق مي‌خواهم در زمين‌خليفه‌اي‌جعل‌كنم.ملائك‌سوال‌كردند: «آيامي‌خواهي در زمين كسي را قرار دهي كه فساد و خونريزي كند درحاليكه ما ملائك دائما مشغول تسبيح و تقديس توهستيم.»

خداوند به طور اجمال جواب مي‌دهد كه من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.

به دنبال اين جواب،خداوند «علم اسماء» را به آدم تعليم مي‌دهد (البته بعد از خلقت او) سپس،اسماء را به ملائك عرضه مي‌كند كه اگر راست مي‌گوييد كه شما براي خلافت سزاوارتر هستيد، از اين اسماء به من گزارشي ارائه دهيد.

آنها در جواب عرضه كردند كه:

«تو پاك و منزه هستي و مي‌داني كه ما غير از آنچه كه تو به ما تعليم بدهي،چيزي نمي‌دانيم و تو عليم و حكيم هستي.»(يعني‌توانائي انجام اين كار را نداريم)

بدنبال اين سوال و جواب و اظهار عجز ملائك از گزارش اسماء،خداوند آدم را مأمور مي‌كند كه اين بار،آدم گزارشي از اسماء به ملائك بدهد و معلم آنها گردد.آنها بعد از اين مسأله و اعتراف به عجز خود و اقرار به برتري آدم به جهت اينكه او توانست علم به اين اسماء پيدا كند و آنها توان فراگيري نداشتند،مورد خطاب خداوند قرار مي‌گيرند كه

 «آيا من به شما نگفتم كه من هستم كه غيب آسمانها و زمين و ظاهر و باطن شما را مي‌دانم.»

و اين جواب تفصيلي خداوند به ملائك بود.

در آيات مطرح شده 3 بحث اساسي وجود دارد كه بايد بدانها پرداخته شود:

1-              مقام ملائك

2-              مسأله خلافت

3-              حقيقت اسماء

مقام ملائك:

 قرآن كريم تعبيرات جالبي در مورد ملائك دارد كه اجمالا مطرح مي‌گردد.

الف- در آيه 206 سوره اعراف مي‌فرمايد:

4-         «اِنَ الذينَ عِند رَبِك لا يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتِه و يُسَبِحُونَه و لَه يَسجُدُون»

ملائك و موجودات عنداللهي، هيچگاه از عبادت خداوند سرباز نمي‌زنند واهل استكبار نيستند و دائما در حال تسبيح و سجود در برابر خداوند هستند.

ب- در سوره انبياء آيه 27 مي‌فرمايد:

5-         «لا يَسبِقُونَه بِالقُول و هُم بِأَمرِه يَعمَلُون»

ملائك‌هيچ‌گاه در گفتار، برخداوند سبقت نمي‌گيرند و بدون اذن او صحبت نمي‌كنند و تنها به امراو عمل مي‌كنند و از خود چيزي كم و زياد نمي‌كنند.

ج- در آيه 75 سوره حج مي‌فرمايد:

«اَلله يَصطَفِي مِنَ اَلملائِكه رُسُلا و مِنَ الناس...»

كه ملائك را رسول و پيك معرفي مي‌كند.

د-در آيه 75 سوره زمرمي‌فرمايد:

«وَ تَرَي المَلائِكَه حافِينَ مِن حَولِ العَرش يُسَبِحُونَ بِحَمدِ رَبِهم»

كه ملائك را دائما در حال تسبيح خداوند و طواف دائمي پيرامون عرش او جهت اجراي اوامر صادره  معرفي مي‌كند.

ه- در آيه 19 سوره زخرف آنها را عبادالرحمن معرفي مي‌كند:

«و جَعَلُوا المَلائِكه الذيِنَ هُم عِبَادُالرَحمَن اِنَاثَا»

و-در آيه 98 بقره،دشمن ملائك را دشمن خداوند و كافر معرفي مي‌كند:

«مَن‏‏‏‎ كَانَ عَدُوا لله و مَلائِكَتِه و رُسُلِه و جِبريِلَ و مِيكال فَاِن الله عَدوٌ لِلكافِريِن»

و در جاي ديگر آنها را مدبرات‌امر،كرام برره وسفره كريم و ... معرفي مي‌كند.

با توجه به تعبيرات فوق،عظمت و مقام ملائك در پيشگاه الهي مشخص مي‌گردد.

حال بايد ديد ملائك با خداوند در مورد چه موضوعي سؤال و جواب مي‌كنند.

 مقام خلافت:

الف-تعريف خلافت:

غالبا اينگونه است،كسي كه نتواند شخصا مسئوليت خود را انجام دهد،معاوني براي خود انتخاب مي‌كند كه در امور او را ياري كند و يا كسي را بعنوان جانشين‌وخليفه خود تعيين مي‌كند و به او اختيارات تام مي‌دهد تا وظايف او را انجام دهد.

اما گاها فرد بتنهائي مي‌تواند وظايف خود را انجام دهد ولي مقام او به حدي بالا است كه ديگران نمي‌توانند مستقيما از او فيض ببرند چرا كه توانائي رسيدن به آن مقام را ندارند.

در اين حالت، او فردي كه بالاترين مقام را نسبت به ديگران دارد،انتخاب مي‌كند و خليفه و جانشين خود قرار مي‌دهد و اگر چنين كسي وجود نداشته باشد،سعي مي‌كند يك نفر را تربيت كند،به مقام بالاتري برساند و آنگاه او را جانشين خود قرار دهد.

در حقيقت چنين كسي (جانشين) واسطه بين مقام بالاتر و مقام پائين‌تر است و لذا

اولا:بايد بتواندمستقيما از مافوق فيض ببرد.

ثانيا:خصوصيت فيض دهي مافوق را در خود داشته باشد تا بتواند به مقام پائين‌تر فيض برساند يعني موجودات ديگر بتوانند مستقيما از او فيض ببرند.

خداي متعال در آيات مذكور،خطاب به ملائكه مي‌فرمايد كه من قصد دارم در زمين خليفه‌اي جعل كنم.

بايد ديد جعل خليفه‌ توسط خداوند از كدام نوع است؟

خداوند دائم الفيض است كه :

«وَ لَكِنَ الله ذُو فَضلٍ عَلَي العَالَميِن»[3]

ولي موجودات، يا حيوان، نبات و جماد هستند كه تنها بعد زميني دارند و نمي‌توانند مستقيما از خداي آسمانها و زمين

«و هُو الذِي فِي السَمَاءِ إِلَه و فِي الَأرض إِلَه»[4]

كسب فيض كنند ويا ملائك هستند كه تنها بعد آسماني دارندو تنها در حد مقام خود مي‌توانند كسب فيض كنند نه بيشتر و نه كمتر ولذا در اين ميان نياز به موجودي‌ مي‌باشد كه هم زميني باشد و هم آسماني(نه زميني باشد و نه آسماني)كه با داشتن اين دو بال بتواند درگستره آسمان و زمين به پرواز درآيدوبه‌اذن خداوند،افاضه فيض به ديگر موجودات كند.

بنابراين نصب خليفه از سوي خداوند بمعناي دوم است.

ب- آيا خليفه خداوند تنها در زمين خلافت دارد؟

در‌آيه شريفه نكته بسيار عجيبي وجود دارد كه قابل تأمل است.

مي‌فرمايد:

«إِني جاعِلٌ فِي الاَرضِ خَليفه»[5]

نمي‌فرمايد:«اني جاعل خليفه في الارض».فرق اين دو عبارت در اين است كه گاهي قراردادن خليفه بر زمين است و گاهي خليفه مخصوص زمين قرار داده مي‌شود.اگر«في الارض» را بعد از «خليفه»بياورد بدين معنامي‌شود «كه من قصد دارم مخصوص زمين خليفه قرار دهم» ولي اگر قبل از «خليفه» و بعد از «جاعل» بياورد بدين معنا است كه قرارگاه خليفه من در زمين است و او از اين قرارگاه بر زمين و آسمان خلافت مي‌كند كه در آيه شريفه بدين صورت آمده است و لذا معلوم مي‌شود كه خليفه خدا از جايگاه زمين بر تمام جهان و برتمام خلائق خلافت مي‌كند.[6]

ج-خليفه خداوند در چه اموري جانشين خداوند است؟

قرآن كريم خداوند را اينگونه معرفي مي‌كند:

«و إِنَه بِكُل شَيئِ مُحيِط»[7]

يعني خداوند بر هر چيز احاطه دارد.حال اگر خليفه خداوند،بر تمام آسمان و زمين و بر تمام خلائق از ملائك تا جمادات،خلافت مي‌كند و واسطه فيض براي همه است،پس بايد او هم بر هر چيزي احاطه داشته باشد.

البته خداوند 2 نوع صفات دارد:صفات ذاتيه كه مخصوص خود اوست و هيچ كسي به آنها راه ندارد وصفات‌فعليه مانند خَلق،رِزق،شَفا،اِحياءوِاماته وغيره كه خليفه خداوند به اذن الهي مظهر تمام صفات فعليه خداوند است يعني به اذن خدا «بكل شيئ عليم» است،به اذن خدا «بكل شيئ قدير»است و غيره.[8]

خداوند در قرآن هر جا امري را بواسطه ملائك انجام مي‌دهد مي‌فرمايد ما فلان كار را كرديم مانند:«انا ارسلنا يا انا انزلنا»ولي مواقعي كه خود مستقيم و بدون واسطه عمل مي‌كند،مي‌فرمايد من فلان كار را كردم.

در مورد مساله خلافت هم مي‌فرمايد: من قصد دارم خليفه جعل كنم،يعني حتي ملائك هم نمي‌توانند در اين مساله دخالت كنند و اين بيانگر اهميت خلافت است.

(ادامه مطلب در پست آینده)

 



[1] - سوره بقره/30-34

[2] - سوره هود /41

[3] -251 بقره

[4] -84 زخرف

[5] -30 بقره

[6] -تفسير تسنيم ج 3 ص116

[7] - 54 فصلت

[8] -تفسير تسنيم ج3 ذيل آيه 30 بقره

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 5:37 ] [ صادق ] [ ]

خواص بِسْمِ اللَّهِ و ثواب آن

اما روايات وارده در خواص قرائت بِسْمِ اللَّهِ زياد است ما بجهت تيمن و تبرك چند روايات ذكر مينمائيم.

·        در تهذيب بسند خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت نموده فرمود بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ باسم اعظم خدا نزديكتر است از سياهى چشم بسفيدى آن.

·        ابن بابويه بسند خود از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده كه فرمود هر كس بخواهد خداوند او را از زبانه‏هاى آتش جهنم نجات دهد قرائت كند بِسْمِ اللَّهِ را كه نوزده حرف است و خداوند هر حرفى را در مقابل يكى از زبانه‏ها قرار داده است.

·        و نيز بسند خود از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت نموده كه فرمود وقتى معلم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بياموزد خداوند در نامه عمل طفل و پدر و مادر او و معلم بيزارى از جهنم بنويسد.

·        و در تفسير امام فرمود حضرت صادق عليه السّلام فرموده اگر شيعيان مادر شروع به كارهاى خود گفتن بِسْمِ اللَّهِ را ترك نمايند خداوند آنها را بمكروهى مبتلا نمايد تا متنبه شده و شكر و ثناى او را بجا آورند.

·        و فرمود روزى عبد اللّه بن يحيى بر امير المؤمنين عليه السّلام داخل شد و جلوى آن حضرت كرسى گذاشته بودند به عبد اللّه امر فرمودند كه روى آن كرسى بنشيند هنوز بر كرسى قرار نگرفته بود كه بسختى بزمين افتاده استخوان سرش شكست و خون جارى شد و از شدت درد متألم گرديد حضرت آب طلبيده و او را پاكيزه نمود و دست مبارك بر سرش كشيد چنان شد كه اصلا اتفاقى روى نداده بود فرمودند ستايش ميكنم خداى را كه ابتلاآت دنيا را موجب خلاصى و نجات از گناه شيعيان ما قرار داده تا عبادات و طاعات آنها سالم مانده و مستحق ثواب شوند عبد اللّه گفت يا امير المؤمنين آيا كيفر و جزاى گناهان ما فقط در دنيا داده ميشود فرمودند بلى مگر فرمايش پيغمبر را كه ميفرمودند دنيا زندان مؤمنان و بهشت كفار است نشنيدى خداوند شيعيان ما را با ابتلا و محنت دادن آنان از لوث گناه پاك فرمايد و خداوند در سوره شورى مى‏فرمايد وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ يعنى آنچه از رنج و[1] مصيبت بشما ميرسد همه از نتيجه اعمال زشت خود شماست در صورتى كه خدا بسيارى از اعمال زشت شما را عفو ميكند كه در روز قيامت ثواب عبادات شما زياد باشد و دشمنان ما در همين دنيا جزاى عبادات خود را دريابند، چه عبادات آنها چون داراى خلوص نيست وزن و قيمتى ندارد و زمانى كه در قيامت وارد شوند گناهانشان را بر آنها وادارند و بعلت بغض و عداوتى كه بآل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داشته‏اند آنانرا در آتش جهنم بيفكنند.

عبد اللّه گفت يا امير المؤمنين فهميدم لكن ميخواهم گناهى كه در اين مجلس نمودم بدانم تا ديگر مرتكب آن نشوم فرمودند وقتى خواستى بنشينى از گفتن بِسْمِ اللَّهِ خوددارى نمودى آيا نميدانى كه پيغمبر فرموده هر كارى كه خواستى انجام دهى بنام خدا آغاز كن عرض كرد يا امير المؤمنين هرگز ترك نخواهم نمود.

تفسير بِسْمِ اللَّهِ‏

عبد اللّه عرض كرد يا امير المؤمنين تفسير بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ[2] چيست فرمود هرگاه بنده بخواهد قرائت كند يا كارى انجام دهد بگويد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يعنى باين اسم خدا اين عمل را انجام ميدهم پس كارى را كه با ذكر اين جمله شروع ميكنيد مبارك باشد.

·        صدوق بسند خود از ابن سنان روايت كرده گفت از حضرت رضا عليه السّلام سؤال نمودم اسم چيست فرمود صفتى است از براى موصوف.

·        و نيز بسند خود روايت نموده از محمد بن زياد و محمد بن يسار كه هر دو از بزرگان شيعه هستند گفتند از حضرت عسكرى عليه السّلام تفسير بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را سؤال نموديم فرمود اللّه كسى است كه مردم پس از نااميد شدن از مخلوق در موقع حاجت و ابتلاى شديد باو توجه كامل مينمايند، چون گوئى بِسْمِ اللَّهِ يعنى يارى و استعانت[3] ميطلبم در كار خود بخدائى كه نيست مستحق پرستش جز آن خدائى كه هرگاه بسويش استغاثه كنى بفريادت ميرسد و هر وقت او را بخوانى و دعا كنى مسئولت را اجابت نمايد.

·        و در كتاب توحيد بسند خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه مردى حضورش عرض نمود اى پسر رسول خدا مرا دلالت فرموده و بيان كنيد اللّه چيست زيرا مردم با من زياد مجادله ميكنند در باره خدا و مرا بحيرت انداخته‏اند آن حضرت فرمود اى بنده خدا آيا هرگز سوار كشتى شده عرض كرد بلى فدايت شوم فرمود آيا كشتى شما شكسته شده و در دريا كشتى ديگرى كه شما را نجات بدهد وجود نداشته و شنا هم نميدانستى كه بوسيله شنا كردن بساحل برسى آيا در چنين حالى دلت بجائى متوجه شده و تصور نموده‏اى كه ممكن است چيزى از موجودات توانائى داشته باشد كه تو را بدون اسباب از غرق شدن نجات دهد عرض كرد بلى تمام اينها كه فرمودى برايم اتفاق افتاده، فرمود همان موجود كه دلت متوجه آن شده بود كه توانائى دارد ترا وقتى كه چاره نداشتى نجات دهد و بفرياد كسى كه فرياد رس ندارد ميرسد خداست.

·        و نيز روايت نموده بسند خود از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام كه مردى حضورش عرض نمود كه مرا از معنى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ آگاه فرما فرمود خبر داد پدرم از پدرش امير المؤمنين كه مردى از آنحضرت معناى آنرا سؤال نمود فرمودند گفتن كلمه اللّه بزرگترين اسم از اسامى پروردگار است و اللّه اسمى است كه ناميده نشود بآن بجز خداوند عالم، آن مرد عرض كرد پس تفسير اللّه چيست؟ فرمود آن كسى است كه مردمان پس از مأيوس شدن از ما سوى اللّه هنگام شدايد و نيازمندى‏ها بسوى او توجه كنند زيرا هر كس هر چند بزرگ و با ثروت باشد و مردم محتاج باو باشند باز هم ممكن است نيازمندى بچيزهائى داشته باشد كه مردم نتوانند آنها را مرتفع كنند و براى انجام آن خواهش‏ها[4] بسوى خدا توجه نمايد و همينكه حوائج او را خداوند برآورد مجددا به طغيان و سركشى و نافرمانى اوليه خود برميگردد.

و در اين زمينه خداوند عظيم در قرآن كريم در سوره انعام آيه 40 ميفرمايد قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ يعنى اى پيغمبر بگو اگر عذاب خدايا ساعت مرگ شما فرا رسد چه خواهيد كرد اگر راستگو هستيد آيا در آنساعت غير خدا را ميخوانيد يا آنكه در آن لحظات سخت تنها متوجه خدا ميشويد تا چنانچه مشيت او تعلق بگيرد شما را از سختى برهاند و البته در آن هنگام آنچه را كه شريك خدا فرض مينموديد بكلى فراموش خواهيد نمود.

و خداوند براى بندگان فقير خود ميفرمايد اى فقرائى كه محتاج من هستيد شما در هر حال پيوسته محتاج من بوده و در ذلت و خوارى بندگى خداى خود ميباشيد بسوى من توجه كنيد تا بمقصود و مطلوب خود برسيد چه اگر من بخواهم چيزى بشما عطا نمايم هيچ قدرتى نميتواند مانع بر آن شود و چنانچه چيزى از شما سلب و منع كنم كسى قدرت عطاى آنرا بشما ندارد پس من سزاوارترم كه مورد سؤال شما باشم و اوليترم كه در شدائد و سختى‏ها بدرگاه من تضرع و زارى كنيد.

موقع شروع به هر كار بزرگ و كوچك بگوئيد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يعنى در اين كارم از كسيكه جزا و سزاوار پرستش نيست يارى ميجويم و هر كه بدرگاه او آيد و استغاثه نمايد اجابت شود و خداوند رحمن است چون روزى را بتمام مخلوقات خود ميگستراند و در امور دين و دنيا و آخرت بر ما رحيم است و دين را بر ما سبك و سهل و آسان و مقرر داشت و بما ترحم فرمود و ما را از گروه دشمنان خود امتياز و برترى بخشيد.
سپس امير المؤمنين فرمود هرگاه بشما حزنى دست بدهد و يا كارى پيش آمد نمايد از روى خلوص دل بگوئيد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و با دل پاك توجه تام بخدا نمائيد تا خداوند حاجات شما را در دنيا برآورد و يا آنكه نزد خود ذخيره كند و البته هر چه نزد پروردگار ذخيره شود براى مؤمن بهتر است.
[5]

   بيان حكم شرعى

از نظر حكم شرع ميان اماميه خلاف نيست كه بِسْمِ اللَّهِ آيتى است از قرآن و هر كس عمدا در نماز آنرا ترك نمايد نمازش باطل ميشود.[6]

·        در كافى بسند خود از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود بعضى از مردم (منافقين) سرقت و دزدى كردند بزرگترين آيه قرآن را كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ باشد.

·        و روايت كرده در خصال از حضرت صادق عليه السّلام فرمود بامير المؤمنين عليه السّلام عرض كردند مردمانى هستند كه در نماز بِسْمِ اللَّهِ را نميخوانند فرمود آن يكى از آيات قرآن است و شيطان از ياد آنها برده است.

·        و در كافى از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود خدا بكشد بعضى از عامه را عمدا بزرگترين آيه قرآن را كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ است قرائت نميكنند و گمان دارند خواندن آن بدعت است و حال آنكه كار خود آنها كه ترك بِسْمِ اللَّهِ است بدعت ميباشد و مالكى‏ها كه يكى از فرق چهارگانه عامه هستند و تابع مالك ميباشند در نماز بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را نميخوانند.

·        و مستحب است در نمازهاى ظهر و عصر كه آهسته خوانده ميشود بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را بلند قرائت كنند.

·        روايت كرده شيخ در تهذيب بسند خود از صفوان گفت نماز گذاردم عقب حضرت صادق عليه السّلام ايامى چند، قرائت ميفرمود بِسْمِ اللَّهِ را در سوره حمد بلند در آن نمازهائيكه آهسته قرائت ميشود و نيز در كتاب مصباح روايت كرده از موسى بن جعفر عليه السّلام كه فرمود علامت مؤمن پنج چيز است يكى بلند قرائت نمودن بِسْمِ اللَّهِ در نمازهاى آهسته و روايات در اين باب زياد است.و مأموم در نماز جماعت آنرا قرائت نميكند زيرا امام از طرف مأمومين متحمل قرائت ميشود كه بِسْمِ اللَّهِ جزء آن است.[7]



[1] - تفسير جامع، ج‏1، ص: 9

[2] - ترجمه تفسير على ابن ابراهيم على بن ابراهيم بسندهاى خود از حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت موسى بن جعفر و حضرت رضا (ع) روايت كرده در تفسير بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ فرمودند باء اشاره است به بهاء خدا و سين بسنا و ميم بملك و سلطنت پروردگار و اللّه ملجاء و پناه هر موجوديست و رحمن نعمت دهنده بتمام مخلوقات و رحيم نعمت عطا كردن بمؤمنين خاصه

[3] تفسير جامع، ج‏1، ص: 91

[4] -تفسير جامع، ج‏1، ص: 92

[5] - تفسير جامع، ج‏1، ص: 93

[6] تفسير جامع، ج‏1، ص: 94

[7] -تفسير جامع، ج‏1، ص: 96

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 23:34 ] [ صادق ] [ ]

ج- كمبود قوا و نيرو براي قيام:

امير مومنان در موارد متعدد، نداشتن نيروي كافي را از جمله دلايل قيام نكردن خود بر شمرده است. آْن حضرت در خطبه سه نهج البلاغه (خطبه شقشقيه)صراحت دارد:

«در اين دو كار انديشيدم كه آيا با دست بريده(بدون داشتن ياور) بر اين گروه حمله برده و حق خود را باز پس گيرم يا صبر و شكيبايي كرده بر تاريكي ظلمي كه شدت آن سالخوردگان را فرسوده و خورد سالان را پير ساخته، مومن براي دفع فساد آن ، رنج مي برد تا به خدا برسد، ديدم صبر كردن بر اين ستم، سزاوارتر است پس صبر كردم در حالي كه گويا از شدت  اندوه، خار در ديده ام خليده، استخوان گلويم را فشرده و ميراث خويش(خلافت) را به تاراج رفته يافتم.»

همچنين در خطبه 217 مي فرمايد:

«در امر خود نظر افكندم نه ياوري ديدم و نه مدافع و همكاري؛مگر اهل بيتم كه مايل نبودم جانشان به خطر بيفتد بنابراين چشمان پر از خاشاك را بر هم گذارده همچون كسي كه استخوان در گلويش گير كرده آب دهان فروبرد و با خويشتن داري و فروخوردن خشم، در امري كه از حنظل تلخ تر و از تيزي دم شمشير براي قلب دردناك تر بود شكيبايي ورزيدم»

همچنين مرحوم شيخ كليني در كتاب شريف كافي به نقل از اميرمومنان آورده كه حضرت به 30 گوسفندي كه مشغول چرا بودند اشاره كرده و فرمودند:

«به خدا سوگند، اگر به تعداد اين گله گوسفند ياور و يار داشتم، حتما قيام مي كردم»[1]

در ادامه روايت بالا آمده كه چون 360 نفر با حضرت بيعت كردند، حضرت فرمود: فردا در فلان مكان با سرهاي تراشيده حاضر شويد اما به غير از 5 نفر يعني ابوذر حذيفه مقدار سلمان و عمار حاضر نشدند.

شايد برخي بگويند: امير مومنان كه فاتح جنگهاي بدر، احد، خيبر حنين و خندق و غيره بود، چرا با آن قدرت و شجاعتف به تنهايي قيام نكرد؟ مگر به تنهايي از پس آنها بر نمي امد؟

در پاسخ مي گوييم:بنا نيست امير مومنان بر خلاف روش انبياي الهي( به وي‍ژه نبي اكرم عمل كند چرا كه پيامبر نيز در طول 23 سال جحضور در مكه مكرمه نيز دست به شمشير نبرد.

اضافه آن كه امير مومنان در جمله اي به وصيت پيامبر به حضرتش اشاره نموده و سبب صبر خويش را بيان داشته است:

«اگر ياراني نيافتي دست نگه دار و خون خود و اهل بيت و پيروانت را حفظ كن[2]



[1] كافي ج8 ص33

[2] -كتاب سليم بن قيس ص215

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 0:30 ] [ صادق ] [ ]

ب- امير مومنان تسليم محض وصيت پيامبر(ص):

امير مومنان در تمام دوران زندگي اش، مطيع محض دستورات خداوند بوده و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصي خود دست به اقدام نمي زد.

آن حضرت از جانب خدا و رسولش مامور به صبر و شكيبايي در برابر مصيبتهاي بزرگ بوده و بر اساس همين دستور بود كه دست به شمشير نبرد.

سيد رضي در كتاب شريف خصائص الائمه درباره اتفاقاتي كه در ساعات پاياني عمر شريف پيامبر رخ داد آورده:

«امام كاظم عليه السلام مي فرمايد از پدرم پرسيدم كه پس از به هوش آمدن پيامبر چه اتفاقاتي افتاد؟ پدرم فرمود: زنان داخل شدند و صدا به گريه بلند كردند ، مهاجرين و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مي كردند، علي فرمود: ناگهان مرا صدا زدند وارده شده و خودم را روي بدن پيامبر انداختم.

پيامبر فرمود: برادرم اين مردم مرا رها خواهند كرد و به دنياي خويش مشغول خواهند شد ولي اين كارها،تو را از رسيدگي به من باز ندارد. مثل تو در بين امت من، مثل كعبه است كه خدا ان را نشان قرار داده تا از راه هاي دو نزد آن آيند......

چون از دنيا رفتم و از آنچه به تو وصيت كردم فارغ گشتي و بدنم را در قبر نهادي، در خانه ات بنشين و قرآن را آن گونه كه دستور داده ام، بر اساس واجبات، احكام و ترتيب نزول آيات جمع آوري كن. تو را به بردباري در برابر انچه از اين گروه به تو و فاطمه زهرا خواهد رسيد ، سفارش مي كنم، صبر را پيشه خود ساز تا بر من وارد شويد.[1]»

آري روزگاري فرمان خداوند اين بود كه مشركان و دشمنان اسلام از ترس ذوالفقار علي خواب آسوده نداشته باشند و روزي دگر فرمان اين است كه همان ذوالفقار در نيام قرار گيرد تا اساس اسلام حفظ و دشمنان در كمين اسلام از نابود كردن آن مايوس گردند.



[1] - خصائص الائمه ص73

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 18:35 ] [ صادق ] [ ]
پاسخ حلی شبهه:

علمای شیعه در طول تاریخ از این شبهه پاسخ های گوناگون داده اند که به اختصار به چند مورد آن بسنده می کنیم:

الف- امیر مومنان دفاع کرد:

امیر مومنان در مرحله نخست و هنگامی که به خانه وی تعرض صورت گرفت از خود واکنش شدید نشان داد و با مهاجمان از جمله عمر بن خطاب برخورد کرد.گریبان او را گرفت و اورا بر زمین کوفته و مشتی بر صورت و گردن وی کوبید اما از آن جا که حضرت مامور به صبر و بردباری بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول خدا صبر پیشه ساخت.

ایشان در حقیقت با این کار خود می خواست به عمر و دیگر همراهان وی بفهماند که اگر مامور به صبر و شکیبایی نبودم و فرمان خدا غیر از این بود کسی جرئت نمی کرد فکر  حمله به خانه فاطمه را به ذهن خود راه دهد اما آن حضرت همچون همیشه پیرو دستورات پیامبر بود که آن هم برگرفته از وحی الهی می باشد.

سلیم بن قیس هلالی که از یاران مخلص امیر مومنان است در این باره مطالبی دارد که آلوسی وهابی عینا نقل کرده و ردی هم بر آن وارد نکرده است:

«عمر بن خطاب آتش خواست و ان را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را با فشار باز کرد  و  داخل شد حضرت زهرا به سوی وی آمد و فریاد زد که پدرم ای رسول خدا عمر شمشیر با غلاف را بلند کرد و بر پهلوی فاطمه زد.

فاطمه دوباره فریاد زد که پدرم

این بار عمر تازیانه را بلند کرد و بر بازوی فاطمه کوبید بار سوم صدای زهرا برخواست که پدرم ای رسول خدا بنگر که ابوبکر و عمر با بازماندگانت چگونه رفتار می کنند.

این بار علی خود را به عمر رساند و گریبان او بگرفت و او را به شدت بر زمین کوفت و چنان ضربتی بر بینی و گردنش نواخت کهن گویی خواست او را بکشد ولی یاد سخن و صیتی از پیامبر افتاد  و فرمود: ای پسر صهاک قسم به آن که محمد را به پیامبری برگزید اگر نبود مقدرات الهی و عهدی که پیامبر با من بسته بود می دانستی که تو نمی توانی به خانه من داخل شوی.(کتاب سلیم بن قیس هلالی ص۵۶۸ -  تفسیر روح المعانی الوسی وهابی ج۳ ص۱۲۴)

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 1:1 ] [ صادق ] [ ]

د- چرا عمر از همسرش دفاع نكرد؟

از جمله مواريد كه شبهه افكنان وهابي بايد به آن پاسخ دهند آن است كه:

بر اساس ادعاي وهابيت، ام كلثوم دختر امير مومنان همسر عمر بوده است – اگر چه ما بر اين اعتقاديم كه اين موضوع نيز افسانه اي بيش نبوده و حقيقت چيز ديگري است كه جز اشكالات فراوان براي سازندگان آن حاصل ديگري ندارد كه به خواست خدا در ادامه بحثها اين شبهه را نيزپاسخ خواهيم داد- اما در صورتي كه فرض را بر پذيرش اين ادعا بگذاريم، همين شبهه درباره دفاع نكردن عمر از همسرش ، ام كلثوم مطرح مي گردد كه وهابيت بايد به آن پاسخ دهند.

موضوع از اين قرار است كه مغيره به شعبه با زني به نام ام جميل زنا كرد و سه نفر نيز بر اين موضوع شهادت داده كه اگر شخص چهارمي نيز براي شهادت يافت مي شد، مغيره مورد اجراي حد زنا قرار مي گرفت.

عمر در سفر حج، در مكاني كه مغيره نيز حضور داشت به امّ جميل برخورد كرد و از مغيره پرسيد: آيا تو اين زن را مي شناسي؟  مغيره با وقاحت تمام ام جميل را با ام كلثوم تشبيه كرده و مي گويد: آري ام كلثوم دختر علي همسر توست.

در حقيقت ، مغيره در پاسخ به عمر زشت ترين جسارت ها را به همسر وي كرده وام كلثوم را متهم به زنا مي سازد، اما عمر هيچ گونه غيرتي از خود نشان نداده و هيچ عكس العمل و دفاعي از خود نشان نمي دهد.

ابن خلّكان در وفيات الاعيان و ابوالفرج اصفهانهي در آغاني آورده اند:

«ام جميل، در حج با عمر همراه شده و مغيره نيز در آن زمان در مكه بود.عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مي شناسي؟ مغيره در پاسخ گفت: آري اين ام كلثوم دختر علي است. عمر گفت: آيا خودت را به بي خبري مي زني؟ ...»[1]

اين در حالي است كه مغيره بن شعبه از دوستان قديمي، كارگزار و از نيروهاي تحت فرمان عمر بن خطاب بودن اما با اين وجود عمر هيچ گونه برخوردي با او نكرد.

قضاوت شما در اين برخورد چيست؟ آيا توقع نمي رفت عمر در برابر اهانت مغيره به همسر وي عكسل العمل غيورانه نشان دهد؟



[1] - وفيات الاعيان ج6 ص366

[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 0:4 ] [ صادق ] [ ]

ب- چرا حضرت لوط عليه السلام دفاع نكرد؟

همسر حضرت لوط كافر بود و فوم لوط بدكار بودند. كفار قوم، به زور وارد خانه آن حضرت شدند و ديدند جوانن خوش سيما در آن جا حضور دارند. آنان هوي وهوس شيطاني خود را نسبت به جوانان خوش سيما اشكار ساختند.

حضرت لوط فرمود: از خدا بترسيد اگر شما از كار زشت دست برداريد، من دختران خود را به ازدواج شما در مي آورم.

حال اين جا پرسشهايي مطرح است كه شبهه افكنان بايد پاسخ بدهند:

چرا آن حضرت در برابر جسارت زشت كافران قوم خويش غيرت نورزيد، شمشير نكشيد و با آنان به ستيز برنخواست؟ بلكه برعكس به آنان پيشنهاد ازدواج دختران خويش را مطرح نمود؟

آيا وهابيت مي تواند همان تعبيرات زشت و ركيكي كه در متن شبهات خود نسبت به امير مومنان به كار مي برند نسبت به حضرت لوط نيز به كار برند؟

به ترجمه آيات قران كريم در اين رابطه دقت فرماييد:

« و هنگامي كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند، از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پريشان گشت و گفت: امروز روز سختي است(زيرا آنها را نشناخت و ترسيد قوم تبهكار مزاحم آنها شوند). قوم او( به قصدمزاحمت ميهمانان) به سرعت،سراغ او آمدند – و قبلا كارهاي بد انجام مي دادند- گفت: اي قوم من،اينها دختران من هستند براي شما پاكيزه ترند ...»

پس از تامل در آيات بالا و همان گونه كه در پاسخ حلي خواهد آمد نتيجه مي گيريم كه برخوردهاي حكمت آميز در هر مقامي تابع شرايط خاص مي باشد.

ج- چرا پيامبر در مدت 13 سال حضور در مكه دفاع نكرد؟

آنان كه اين شبهه را درباره امير مومنان طرح مي كنند، چرا نسبت به 13 سال قيام نكردن رسول خدا و دست به شمشير نبردن در شهر مكه هيچ اعتراضي ندارند؟

مگر رسول خدا در شهر مكه شاهد ظلم ها، آزارها، و شكنجه هاي بي نهايت مسلمانان نبود؟ چرا پيامبر در برابر ابوجهل دست به شمشير نبرد و گردن او را نزد؟

اميرمومنان به همان دليل از خود واكنش نشان نداد كه رسول خدا در هنگام كشته شدن سميه، مادر عمار ياسر توسط مشركان و تعرض آنها به وي، از خود واكنشي نشان نداد بلكه با وجود آن كه شاهد صحنه هايي از شكنجه وي تا سرحد شهادت بود،دست به شمشير نبرده و برخورد مناسب با شرايط اتخاذ نمودند.

ابن حجر عسقلاني در الاصابه مي نويسد:

«سميه دختر خباط... مادر عمار ياسر هفتمين كسي است كه اسلام آورد، ابوجهل او را اذيت مي كرد و آن قدر نيزه بر پايين شكمش تا به شهادت رسيد و او نخستين زن شهيد در اسلام است.خاندان مغيره ، سميه را به جرم مسلماني و اين كه حاضر نبود از دين خود بازگردد آن قدر شكنجه دادند تا او را كشتند.رسول خدا منظره شكنجه شدن عمار، پدرش و مادرش را در مكه مي ديد و مي فرمود:  اي خاندان ياسر صبور باشيد كه وعده گاه شما بهشت است.»[1]

با اين كه رسول خدا مي ديد كافري همچون ابوجهل، متعرض ناموس مسلمانان شده و با توجه به آنچه در متن عربي آمده به موضعي از بدن او ضربه مي زند كه خون هر انسان غيرتمندي را به جوش مي آورد تا چه رسد به غيرتمندترين فرد جهان، با اين وجود پيامبر بر اساس حكمت هاي الهي هيچ واكنشي از خود نشان نداده و به آنان نيز فرمان به صبر مي دهد.



[1] -الاصابه في تمييز الصحابه ج7  ص 712 ح11342

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 0:3 ] [ صادق ] [ ]

شبهه: اگر به فاطمه سلام الله عليها حمله شد، چرا علي عليه السلام دست به شمشير نبرد؟

توضيح شبهه:

از مهم ترين شبهاتي كه وهابيت با تحريك احساسات مردم، به منظور تشكيك در هجوم به خانه وحي و شهادت حضرت زهرا مطرح مي كنند، جملاتي است كه بخشي از آن در شبهه قبلي آمد:

«...چرا علي شيرخدا، فاتح خيبر، سكوت كرده و كوچكترين اعتراضي ننموده؟ اگر اين مطلب دروغ را بپذيريم ايرادهايي بر ايشان وارد مي شود از جمله اين كه ناموس هر شخص ، خط قرمز او محسوب مي شود و ايشان موظف بود از همه مظلومان و مخصوصا ناموس خود دفاع نمايد، چرا او از همسر خود كه دختر پيامبر بود دفاع ننمود؟

پاسخ نقضي شبهه:

وهابيت كه شبهه بالا را مطرح مي كنند، هر پاسخي نسبت به موارد زير دهند ما همان پاسخ را درباره شبهه آنان نسبت به اميرمومنان مي دهيم:

الف.چرا حضرت ابراهيم از ناموسش دفاع نكرد؟

نخست مي گوييم: شما كه در صحيح بخاري خود كه پس از قرآن كريم صحيح ترين كتاب مي دانيد ،به حضرت ابراهيم كه جايگاه او نسبت به ديگر پيامبران الهي مقام بسيار بالايي است،بدترين و زشت ترين نسبتها را داده ايد:

«ابوهريره گويد:پيامبر فرمود: حضرت ابراهيم به همراه همسرش ساره به سرزميني هجرت نمودند، پادشاه آن سرزمين، ستمگر بود كه به او خبر دادند يكي از زيباترين زنان، همراه ابراهيم است. به همين روي، پادشاه از حضرت ابراهيم پرسيد اين زن كه همراه توست كيست؟ حضرت ابراهيم فرمود: او خواهر من است

ابراهيم نزد همسرش بازگشت و به او گفت: من به پادشاه گفته ام تو خواهر من هستي تو نيز سخن مرا نزد پادشاه تكذيب نكن. به خدا سوگند روي زمين كسي جز من و تو، به خدا ايمان ندارد.

پس از اين بود كه ابراهيم همسر خود را نزد پادشاه فرستاد.هنگامي كه پادشاه قصد همسر ابراهيم را كرد او از جا برخاست و وضو گرفت و به نماز و دعا مشغول شد و چنين گفت:

بارالها!به تو وپيامبرت ايمان آورده و مي خواهم دامنم به جز براي همسرم محفوظ بماند...»[1]

 

اكنون خوانندگان قضاوت كنند كساني كه در صحيح ترين كتاب خود چنين نسبتهاي زشتي به يكي از بزرگترين پيامبران الهي داده ، چه شده كه با وجود بهترين و منطقي ترين تصميماتي كه اميرمومنان در برابر متجاوزان گرفت چنين غيرت ورز شده و به آن حضرت اشكال كرده و توقع دست به شمشير بردن دارند.

شما در صحيح بخاري حضرت ابراهيم را نسبت به ناموس و همسرش فردي سهل انگار و بي تفاوت معرفي نموده تا جايي كه حاضر مي شود همسر خود را به پادشاهِ يكي از مناطع تقديم كند ، حال چگونه به خود جرئت مي دهيد با بهانه هاي واهي چنين توقعي از امير مومنان داشته باشيد؟

ما بدون ترديد اين گونه روايات را از جمله اسرائيلياتي مي دانيم كه از متون توراتِ تحريف شده توسط تازه مسلماناني همچون ابوهريره و ديگران جعل شده و بعدها توسط  بني اميه و ديگر دشمنان اهل بيت وارد كتاب بخاري و ديگر كتابهاي روايي شما شده است.



[1] -صحيح بخاري ج2 ص772 حديث 2104 كتاب 39 كتاب البيوع باب 100

[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 1:39 ] [ صادق ] [ ]

(منبع:شبهات فاطمیه نوشته سید مجتبی عصیری انتشارات رشید تلفن مولف:۰۹۳۹۵۹۵۶۴۶۴)

هجوم سوم به خانه وحي در منابع اهل سنت:

پس از دو هجومي كه به خانه وحي صورت گرفت و مقاومتي كه از سوي حضرت زهرا سلام الله عليها و امير مومنان صورت گرفت اين بار به شكل وقيحانه تري به ساحت مقدس بي بي هجوم آورده شد و حضرت امير را به زور به مسجد بردند.

در همين هجوم بود كه حضرت زهرا به دست قنفذ مجروح شد.بدين شكل كه آن حضرت جلوي درب خانه، بين مردم و اميرمومنان مانع شد.قنفذ ملعون با تازيانه به آن حضرت نواخت، به طوري كه وقتي حضرت زهرا از دنيا رفت، به خاطر همان ضربه اثري همچون دستبند بر بازويش به جاي مانده بود. و در همين هجوم بود كه حضرت محسن سقط شد و به شهادت رسيد.

ابن عبد ربّه معتزلي متوفاي 328 قمري در كتاب «العقد الفريد»ج3 ص63 وقتي اسامي افرادي را كه با ابوبكر بيعت نكرده بودند را مي شمرد مي گويد:

آنها علي، عباس، زبير و سعد بن عباده بودند، اما علي ، عباس و زيبر در خانه فاطمه نشسته بودند.ابوبكر به عمر بن خطاب ماموريت داد تا برود و آنان را از خانه بيرون بياورد و در صورت مقاومت، با آنان درگير شود.

عمر با شعله آتشي كه همراه داشت، به سوي آنها حركت كرد.فاطمه چون با اين صحنه مواجه گرديد، فرمود:

اي پسر خطاب، آتش آورده اي تا خانه مرا بسوزاني؟ گفت: اري مگر آنكه به آنچه امت در آن داخل شده(بيعت با ابوبكر) شما هم داخل شويد.

 

همين عبارت در تاريخ ابوالفداء ج1 ص156  و در انساب الاشراف بلاذري ج 1 ص 253 ، و در الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري ج1 ص19 با توضيحات بيشتري  آورده شده است.

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 11:10 ] [ صادق ] [ ]

(منبع:شبهات فاطمیه نوشته سید مجتبی عصیری انتشارات رشید تلفن مولف:۰۹۳۹۵۹۵۶۴۶۴)

هجوم دوم به خانه وحي در منابع اهل سنت:

در هجوم دوم، دشمنان بعد از آتش زدن درب خانه وحي و جسارت به ساحت مقدس حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها، با برخورد شديد آقا اميرمومنان عليه السلام مواجه شده و موفق نشدند آن حضرت را براي بيعت به مسجد ببرند.

آلوسي وهابي اين روايت را نيز به نقل از كتاب ابان بن عياش آورده و سند آن را نيز رد نكرده است:

«همچنين در كتاب ابان آمده است وقتي ابوبكر براي بيعت به دنبال علي عليه السلام فرستاد و علي قبول نكرد، عمر عصباني شد و درب خانه علي را به آتش كشيد و داخل خانه شد.

فاطمه برابر او قرار گرفد و فرياد زد: يا ابتاه يا رسول الله.

عمر شمشيرش را كه در غلاف بود بلند كرد و به پهلوي فاطمه و نيز با تازيانه به بازوي او زد.در اين هنگام فرياد فاطمه برخاست :يا ابتاه.

علي عليه السلام ناگهان از جاي برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت به زمين كوبيد و ضربه اي محكم بر بيني و گردن عمر نواخت....[1]

 

شهرستاني (متوفاي 548 قمري) از علماي اهل سنت مي نويسد:

نظام گفته است: عمر در روز بيعت به شكم فاطمه ضربه زد كه منجر به سقط نوزاد وي شد.عمر فرياد مي زد:اين خانه را با هر كه در آن است به آتش مي كشم. اين در حالي بود كه در خانه به جز علي و فاطمه و حسن و حسين كسي نبود... و محسن در شكم فاطمه سقط گرديد.[2]

ابن ابي شيبه(متوفاي 239 قمري از اساتيد  بخاري) در كتاب المصنف في الاحاديث و الاثار ج7 ص432 حديث37045 و بلاذري در كتاب انساب و الاشراف ج1 ص586، تاريخ طبري ج2 ص23 ، ابن قتيبه دينوري در كتاب الامامه و السياسه ج1ص19 همگي به اين مساله اذعان كرده و روايات مذكور را ذكر كرده اند.



[1] -روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ج3 ص124

[2] -الملل و النحل شهرستاني ج1 ص57

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 0:17 ] [ صادق ] [ ]

(منبع:شبهات فاطمیه نوشته سید مجتبی عصیری انتشارات رشید تلفن مولف:۰۹۳۹۵۹۵۶۴۶۴)

پيش گويي رسول خدا صلي الله عليه و‌اله از شهادت فاطمه سلام الله عليها در منابع اهل سنت:

بحث هجوم به خانه وحي و شهادت بانوي دو عالم از ديرباز مطرح بوده است. از روايات معتبر استفاده مي شود اين موضوع براي اولين  بار از سوي وجود مقدس پيامبر اكرم مطرح گرديده است.

به عنوان مثال مي توان به روايتي كه در پي مي آيد استشهاد نمود:

جويني[1] متوفاي 730 كه علماي اهل سنت از او به امام الحرمين و امام جويني ياد كرده و مقام استادي شخصي همچون ذهبي را داراست از رسول خدا اين گونه روايت مي كند:

هرگاه فاطمه سلام الله عليها را مي بينم به ياد حوادثي مي افتم كه پس از من براي او رخ مي دهد.گويا با چشم خود مي بينم كه ذلت در خانه وي داخل شده، حرمتش شكسته، حقش غصب گرديده، از ارث محروم داشته، پهلويش بشكسته و فرزندش در رحم سقط گرديده فرياد مي زند: يا محمداه، ولي كسي به داد او نمي رسد... فاطمه اولين شخص از اهل بيت من است كه غمگين و ستمديده به شهادت رسيده و به من ملحق مي گردد.[2]

هجوم اول به خانه وحي در منابع اهل سنت:

اصحاب سقيفه زماني كه احساس كردند با بيعت نكردن امير مومنان و فاطمه زهرا سلام الله عليها و جماعتي از صحابه، اركان حكومتشان متزلزل شده و در حال فروريختن است، تصميم گرفتند با يورش به خانه وحي به هر قيمتي شده از اهل بيت پيامبر بيعت بگيرند.

ابن قتيبه دينوري مي نويسد:

عمر نزد ابوبكر آمد و گفت:

آيا از اين فرد متخلف(امير مومنان) بيعت نمي گيري؟ ابوبكر به قنفذ كه آزاد شده وي بود گفت: سراع علي برو و به او بگو نزد ما آيد. قنفذ نزد علي رفت.حضرت به او گفتند: با من چه كار داري؟ پاسخ داد: جانشين پيامبر، تو را خواسته تا نز وي روي. حضرت فرمود: چقدر زود به پيامبر خدا دروغ بستيد.قنفذ نزد ابوبكر بازگشت و سخن حضرت را به او ابلاغ كرد.

ابوبكر براي مدتي گريست.عمر براي بار دوم به ابوبكر گفت: به كسي كه از بيعت تو خودداري كرده فرصت مده.

ابوبكر بار ديگر به قنفذ گفت: نزد علي برو و به او بگو جانشين پيامبر تو را به بيعت با خود فرا مي خواند.قنفذ پيغام ابوبكر را به علي رساند.

اميرمومنان با صداي بلند فرمود: سبحان الله،(ابوبكر)ادعاي خلافت و جانشيني پيامبر را دارد در حالي كه اين منصب از آن او نيست. قنفذ نزد ابوبكر آمد و فرمايش حضرت را به او ابلاغ كرد ابوبكر مدتي گريه كرد.[3]

 

بلاذري در انساب الاشراف ج1 ص586 و آلوسي وهابي به نقل از كتاب ابان بن عياش در روح المعاني في تفسير القرآن العظيم ج3 ص124 روايت فوق را مطرح مي كنند.



[1] -اعتبار جويني در نزد اهل سنت:ذهبي ازاستاد خويش جويني اين چنين ياد مي كند: الامام المحدث الاوحد الاكمل فخر الاسلام ....(تذكرة الحفاظ ج4 ص1 رقم 1شيوخ صاحب التذكره) و خود ذهبي هم در ميان علما و محدثان اهل سنت شخصيتي بي نظير با موقعيتي بسيار عالي و مقامي رفيع و كم نظير است بطوري كه سُبكي شافعي درباره او مي نويسد: ذهبي، محدث زمان، سرآمد حافظان، آگاه به زير و خم علم حديث،پرچمدار اهل سنت و جماعت، پيشواي زمان خود در علم حفظ و اتقان حديث، يكتاي زمان خود بود كه همه به تواناييش اقرار دارند.(طبقات الشافعيه ج3 ص57)

[2] - فرائد السمطين ج2 ص35 الباب السابع ح371

[3] - الامامه  و السياسه ج1 ص19 و 20 باب كيف كانت بيعه علي بن ابي طالب تحقيق محمد الزيني

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 7:57 ] [ صادق ] [ ]
(منبع:شبهات فاطمیه نوشته سید مجتبی عصیری انتشارات رشید تلفن مولف:۰۹۳۹۵۹۵۶۴۶۴)

در گفتار برخي علماي وهابي آمده:

ما معتقديم اين مساله(هجوم به خانه وحي و شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها) بزرگترين افترا و دروغ تاريخ است. براي اثبات اين مطلب مي توان مفصل بحث نمود كه به چند مطلب بسنده مي نماييم:

قريش و بني هاشم برترين و قدرتمند ترين قوم عرب به شمار مي رفت، به طوري كه همه، برتري آنها را پذيرفته و اگر پاي دشمن يا يكي از افراد اين قوم به ميان مي آمد، فورا با يك ديگر متحد شده و از دشمنان خود انتقام مي گرفتند.

حال، اين سوال مطرح است كه چرا قريش و بني هاشم در برابر هجوم به خانه حضرت علي وكشته شدن جگر گوشه رسول خدا صلي الله عليه و‌آله وسلم دفاع نكردند؟

از همه عجيب تر چرا حضرت علي  شير خدا، فاتح خيبر، سكوت كرده و كوچك ترين اعتراضي ننموده است، اگر اين مطلب دروغ را بپذيريم ايرادهاي بر حضرت علي وارد مي شود:

1-  ناموس هر شخص، خط قرمز او به حساب مي آيد، حضرت علي موظف بود از همه مظلومان و مخصوصا از ناموس خود دفاع نمايد، چرا حضرت علي عليه السلام از همسر خود كه دختر پيامبر بود دفاع ننمود؟

2-  در صورتي كه صحت اين مطلب را بپذيريم، با توجه به آيه شريفه «وَ لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسّكم النار»(به ظالمان نزديك نشويد كه در آتش مي افتيد) به چه مجوزي حضرت علي دست در دست ظالمان گذارده و پشت سرشان نماز مي خواند و در همه موارد به آنان كمك مي نمود؟

3-  چرا حضرت علي دخترش ام كلثوم را به عقد عمر درآورد؟ و. آن دختر چگونه پذيرفت كه با قاتل مادرش در يك رختخواب بخوابد؟

4-  ار فرمايشات حضرت حسين اين است كه فرمود :هيهات منا الذله در صورت پذيرش آن دروغ بزرگ آيا ذلتي بالاتر از اين وجود دارد كه دشمن علي بيايد دست او را ببندد و همسرش را كتك بزند و آن شخص كوچكترين اعتراضي ننمايد؟

5-  در صورتي كه بپذيريم اين همه ظلم اتفاق افتاده و علي نه تنها سكوت نموده، بلكه دخترش را به عنوان باج و رشوه داده و با آنها همكاري كرده، يزيد بدبخت كه كاري نكرده بود چرا جسين عليه وي قيام نمود؟يزيد چه جرمي مرتكب شده بود؟

6-  اگر بر فرض محال، چنين اتفاقي(هجوم به خانه وحي)و خود علي گذشت نموده و هيچ سخني درباره آن نگفته، چرا شما شيعيان فضول، از طرف او وكيل مدافع شده و به اين مسائل دامن مي زنيد؟

7-  معمولا اولين پيروان هر ديني بهترين آنها هستند، چنان كه حواريون، بهترين ياوران عيسي  و دين مسيح بودند، اگر پيروان نخستين دين اسلام، اين گونه بوده اند، چرا كساني كه اين گونه اعتقاداتي دارند به خودشان بي جهت زحمت داده و دم از اسلام مي زنند؟آيا بهتر نيست ديني بهتر براي خود پيدا كنند زيرا دين اسلام توسط همين آدمها پخش و منتشر گرديد.

8-  احتمالا در سال 71 بود كه عده اي از كارشناسان و محققان جمهوري اسلامي كه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي بودند پس از 1400 سال ناگهان به راز مهمي پي بردند و آن اين كه حضرت فاطمه دختر رسول خدا فوت ننموده بلكه شهيد شده است.اينجا بود كه نمايندگان مجلس اعلام كردند از اين پس در تقويم به جاي وفات، شهادت بنويسند و از همان زمان بود كه آن روز را تعطيل اعلام نمودند.

به همين چهت است كه ما اين موضوع(هجوم به خانه وحي و شهادت حضرت زهرا ) را بدون هرگونه سند و مدرك صحيح دانسته و طرح آن را دسيسه اي بزرگ از سوي دشمنان اسلام به عنوان ضربه اي بر پيكر وحدت اسلامي و ايجاد شكاف عميق در صفوف مسلمين مي دانيم.

 

مطالب فوق برگرفته از برخي سايتهاي اهل سنت جنوب كشور است كه با ادبياتي بسيار تند تر و زننده تر از آنچه در بالا آمد مطرح گرديده كه جهت احتراز از جريحه دار شدن احساسات شيعيان به اختصار و با ويرايش اساسي بيان شد.

سخنان فوق در حالي مطرح مي گردد كه شهادت بي بي واقعيتي انكار ناپذير است كه منابع روايي شيعه و سني گواه آن است و ليكن از انجات كه بناست در مقام احتجاج و استدلال با مخالف، سخن بگوييم تنها به اسناد و شواهدي تكيه مي كنيم كه با وجود سعي حاكمان و جائران در حذف و تحريف، باز در لابلاي كتابهاي روايي و تاريخي، مي توان شواهدي براي اثبات اين حقيقت يافت و ارائه نمود وگرنه با احتساب روايات و شواهد كتابهاي روايي و تاريخي شيعه ، مثوي هفتاد من كاغذ مي شود.

از الطاف خفيه خداوند و از كرامات اعجاز گونه حضرت صديقه طاهره همين است كه به انداززه كافي روايات صحيح السند و معتبر براي اثبات ادعاي شيعه وجود دارد ، تا جايي كه در اين ميان نيازي به كتابهاي شيعه نيست فقط كافي است انسان، كمي واقع بين و حقيقت گرا باشد تا در روز روشن، منكر وجود افتاب نگردد.

روايات صحيحه اي نزد شيعه و سني وجود دارد مبني بر اين كه ابوبكر عده اي از صحابه را به سوي خانه حضرت فاطمه اعزام نمود كه از جمله انها عمربن خطاب بود.

دسته اي ديگر از روايات صحيح السند حاكي از گشودن و تسخير خانه وحي است. اين همه با صرف نظر از روايات صحيح السند و متواتري است كه نزد شيعه موجود بوده و دلالت بر ضرب و شتم ريحانه النبي، شكسته شدن پهلو و سقط جنين آن حضرت دارد.

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 21:4 ] [ صادق ] [ ]
(منبع:شبهات فاطمیه نوشته سید مجتبی عصیری انتشارات رشید تلفن مولف:۰۹۳۹۵۹۵۶۴۶۴)

شبهات٬ هرچه لطیف تر بیان شوند٬ فریبنده تر و خطرناک ترند. کشف و استخراج آنها دشوارتر و پاسخ گویی به آنها مشکل تر. تشخیص شبهه در لابلای نوشته های یک فرد٬ مستلم آگاهی و اشراف کامل بر دستگاه فکری اوست.

پیچیده ترین شبهات٬شبهاتی هستند که در قالب تحقیق و پژوهش مطرح شده و ابراز کننده٬ خود را به عنوان جستجوگری کنجکاو جلوه می دهد.

این سنخ شبهات٬ هیچ گاه به طور مستقیم به انکار واقعیت رو نمی آورندُ بلکه شگرد بر ان است که خواننده را در تردید و تعجب فرو برده و در نهایت٬ او را ناخودآگاه به انکار واقعیت سوق دهد. از همین مقوله است شبهاتی که که در موضوعات مختلف از سوی وهابیت مطرح می گردد.

ماجرای هجوم به خانه وحی و رخدادهای به وجود آمده در آن روز سیاه که از عواقب آن٬ شهادت جانکاه حضرت زهرا سلام الله علیها بود٬ بزرگترین مرقیه تاریخ بشریت را سرود. این حقیقت انکار ناپذیر٬ حکایت جانسوزی است که بخشی از مصیبتهای رفته بر صدیقه طاهره را به خود اختصاص داده است.

در این میان برخی به سبب عدم آگاهی از حدیث و تاریخ٬ در این واقعیت  تردید نموده و بر طبل انکار کوبیده اند.

در نگاهی دیگر٬ از آنجا که منابع اهل سنت٬ بنابر انگیزه هایی غرض ورزانه٬ تنها به ثبت ماجرای تهدید عمر به آتش زدن خانه حضرت فاطمه بسنده کرده اند علمای شیعه در مقام احتجاج٬ به ناچار استدلالهای خود را بر اساس موضوع تهدید پایه ریزی نموده اند.

شاید همین امر موجب گردیده است تا این توهم در ذهن برخی پدید آید که آتش زدن درب خانه حضرت زهرا سلام الله علیها چندان هم مورد اعتماد و تایید علمای شیعه نبوده است.

از انجا که بنا نیست چراغی را که ایزد برفروزد با پفهای شبهه افکنان به خاموشی گراید٬۱ برآنیم تا با پاسخ به شبهات این گروه٬ فسون گری های توجیه گران تاریخ و منکران این واقعیت مسلم تاریخی را برملا سازیم.

۱-سوره صف آیه ۸:آنان می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند ولی خدا نور خود را کامل می کند هرچند کافران خوش نداشته باشند.

[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 23:55 ] [ صادق ] [ ]
درباره وبلاگ

آموزش مباحث تدبر در قرآن
تدبر عملی در آیات قرآن
برداشتهای قرآنی در امور جاری زندگی
قصص قرآن
رویکرد تخصصی به نقد فرقه ضاله بهاییت
امکانات وب





Powered by WebGozar